سلام بر فاطمه؛ سلام بر پیامبر


دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی من مروای جان جان بی تن مرو
وزچشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم و زهفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
این شاخها آبست توای باغ بی پایان من
یک لحظه داغم می کشی یکدم بباغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ای
من همچو دامن می دوم اندر پی خون خواره ای
یک لحظه هستم می کند یک لحظه پستم می کند
یک لحظه مستم می کند خود کامه ای خماره ای
چوه مهره ام در دست او چون ماهیم درشست او
بر چاه بابل می تنم از غمزه سحاره ای
اسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهان
تو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره ای
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد با ک نی
اندیشه ام افلاک نی ای وصل کیوان من

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.